نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۵ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شعله پر ریزد به صید خاطر ناشاد من

پر لبی تبخاله دارد از مبارکباد من

در دل از شوخی خیالش هم نمی گیرد قرار

دارد افسونی که هر دم می رود از یاد من

بیستون گر معدن الماس باشد باک نیست

تیشه از لخت جگر دارد به کف فرهاد من

زور بازوی رسا دارد به افسونش چه کار

دام را در خاک پنهان کی کند صیاد من

گرد کلفت توتیا گردیده در چشمم اسیر

تا خرابی کرد تعمیر دل آباد من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیاتی به احساسات و تأملات خود می‌پردازد. او از شعله‌ای می‌گوید که به خاطر غم‌هایش می‌سوزد و با وجود تبخال بر لبش، از تبریکات دیگران نیز سردرگم است. در دلش شوخی خیال معشوقش را نمی‌تواند فراموش کند و به نوعی دچار افسون اوست. او به بیستون و فرهاد اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر بیستون معدن الماس باشد، هیچ اهمیتی ندارد، چون فرهاد با درد و رنج جدایی که در دلش دارد، تیشه به جان خود زده است. در انتها، شاعر به حسرت و تخریب دلی اشاره می‌کند که به خاطر عشقش خراب شده و حالا در چشم او همچون گردی اسیر شده است.