نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار من

نفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من

به خاطر بگذرانم هرگه آن صیاد وحشی را

به دام اضطراب خویش می افتد شکار من

به دام آسمان گم کرده ام سر رشته خود را

سر از هر جا برآرم صد گره افتد به کار من

به دل از رشک غیرم نیست دیگر حیرتی باقی

که از باطن شکست آیینه را سنگ مزار من

ادب در عشق می گویند خضر راه امید است

نیامد دوره گردیهای من یک ره به کار من

غبارم بعد مردن با نسیمی هم نیامیزد

پریشان اختلاطی در محبت نیست کار من

هوای ابر و گلگشت چمن ارزانی مستان

ز فیض گریه چشم تر بود باغ و بهار من

چه خواهد گفت با این بیزبانیها اسیر آخر

گرفتم صد ره آن بیرحم شد تنها دچار من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق می‌پردازد. گوینده از سکوت و خموده‌گی‌ای که در اثر عشق بر او مستولی شده، صحبت می‌کند و از کشمکش‌های درونی‌اش در این راه می‌گوید. او به یاد صیاد وحشی می‌افتد و می‌فهمد که خود به دام اضطراب افتاده است. گوینده احساس گمراهی و سرگردانی می‌کند و می‌گوید هر جا که برود، به مشکلات بیشتری برمی‌خورد. او از دردی که عشق برایش به ارمغان آورده، سخن می‌گوید و به ناکامی‌ها و تلاش‌هایش در این مسیر اشاره می‌کند. در نهایت، با شکوه از بی‌زبانی و تنهایی خود به عنوان یک اسیر در بند عشق یاد می‌کند و تسلیم تقدیر می‌شود.