شمارهٔ ۸۲۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا و در دلم ای وحشت آشنا بنشین
چو چشم خود به سراپرده حیا بنشین
ز یاد چشم تو شیرین حکایتی دارم
برای خاطر ما یک نفس بیا بنشین
سبکروی ثمر نوبهار آزادی است
به پای سرو روان یک دم ای صبا بنشین
کدام سعی که آوارگی پناه نشد
به شاهراه توکل چو نقش پا بنشین
اگر زموج قدح درس دل نمی خوانی
به خاک مدرسه چون نقش بوریا بنشین
خطر شناس شو ار روشناس طوفانی
به مرگ شرطه و تدبیر ناخدا بنشین
نظر به روی تو کردن ز دور هم چمن است
به بزم ما ننشینی بیا جدا بنشین
به دام زلف کسی می تپی چرا سبکی
اسیر دل شده در سایه هما بنشین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوتی است به حضور و نشستن در دل شاعر. شاعر از وحشت آشنا میخواهد که در دلش بنشیند و به یاد چشم معشوق، بر لحظاتی شیرینی تأکید میکند. او به زیبایی به آزادی و آزادیبخشی طبیعت اشاره میکند و به انتظار نشستن معشوق در کنار خود دعوت میکند. شاعر همچنین از درد و رنج و جستجوی پناهگاه سخن میگوید و به اهمیت اعتماد و توکل اشاره میکند. او به تماشای چهره معشوق حتی از دور اشاره میکند و از سبکی و گرفتار شدن در زلف معشوق مینویسد. در کل، شعر به جستجوی عشق و زیبایی در زندگی میپردازد.