شمارهٔ ۸۳۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا در آتشم افکن بگو ببین و برو
گره میفکن از افسوس بر جبین و برو
در آتشم به وصال تو نیستم راضی
بیا ز دور به حال دلم ببین و برو
ز راه کویی اگر چشم خونچکان جوشد
به پیش پای سراسیمگی ببین و برو
میان چشم و دلم بی تو دعوی خون است
در این بهار تماشا گلی بچین و برو
اسیر کشته شد اما وصیتی دارد
بخوان به خاکش یک عشر آفرین و برو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشق و دلتنگی سخن میگوید و احساساتش را با شدت بیان میکند. او از معشوق میخواهد که به سراغش بیاید و به حالش نگاهی بیندازد، حتی اگر این دیدار کوتاه باشد. او اعلام میکند که درد و رنجش را تحمل میکند اما به وصال معشوق راضی نیست. در میان احساسات متضاد، شاعر از زیباییهای بهار یاد میکند و با اشاره به سرنوشت عاشقانی که جانشان را فدای عشق کردهاند، از همزاد پنداری با آنان میگوید. در نهایت، او میخواهد یاد و یادبود آنها را گرامی بدارد.