نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا شد ز یاد تو روشن چراغ ما

آیینه شبنمی است زگلهای باغ ما

مست هوا میکده سایه گلیم

داغ است آفتاب ز رشک ایاغ ما

مانند شمع از نگه گرم زنده ایم

جز شعله پنبه کس نگذارد به داغ ما

ممنون بوی پیرهن گل نمی شویم

چون غنچه تا زبوی تو پرشد دماغ ما

از کاهلی مسافرحیرت شدیم اسیر

از عذر لنگ پرس در این ره سراغ ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف احساسات عمیق و وابستگی شاعر به معشوق است. شاعر به یاد معشوق روشنایی زندگی‌اش را می‌بیند و به زیبایی باغ و گل‌ها اشاره می‌کند. او خود را در حال مستی و سرخوشی در سایه میکده تصور کرده و از داغی آفتاب به دلیل حسرت و رشک یاد می‌کند. شاعر به زنده بودن خود را مشابه شمعی دانسته که تنها شعله‌اش باقی مانده و احساس می‌کند بوی گل‌ها نمی‌تواند او را شاد کند. همچنین، از مسافرت و کمبود توجه نسبت به معشوق نگران است و به بی‌حالی و کاهلی خود اشاره می‌کند. کل این متن نمایانگر عمق عشق و longing شاعر به محبوبش است.