نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دگر چه باده به پیمانه می کند دل ما

که مشق گریه مستانه می کند دل ما

به جان شکافی مژگان قسم که شب همه شب

خیال زلف تو را شانه می کند دل ما

فضول قدر نفهمیدگی نمی داند

چه بحثهای حریفانه می کند دل ما

چگونه رخنه گر ملک عافیت نشود

حدیث تیغ تو افسانه می کند دل ما

دماغ سیر ندارد حریف صحرا نیست

جنون به حوصله خانه می کند دل ما

گهی به دام تپدگاه در قفس رقصد

طواف کعبه و بتخانه می کند دل ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات و مشکلات عشق اشاره می‌کند. او از باده‌ای صحبت می‌کند که دلش را به درد می‌آورد و تنهایی‌اش را بیشتر می‌کند. او همچنین با اشاره به خیال زلف محبوبش، نشان می‌دهد که چطور این عشق او را در شب بیدار نگه‌می‌دارد. شاعر به ناقدان و فضولان اشاره می‌کند که درک عشق او را ندارند و فقط بحث‌های بیهوده می‌کنند. او همچنین به درد عشق و جنون اشاره کرده و می‌گوید که دلش در جستجوی این عشق، گاهی در قفس و گاهی در طواف می‌رقصد. به طور کلی، شاعر حالات پیچیده و غم‌انگیز عشق را به تصویر می‌کشد.