شمارهٔ ۸۴۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هشیاریم گلی ز گلستان بیخودی
رفتم ز خویش جان من و جان بیخودی
هستی مرا رسانده به معراج نیستی
بالاتر است از همه جا شان بیخودی
گرم آشنا نگاه تو را دیده تا به خواب
گردیده سراسر دیوان بیخودی
بلبل شود شعور دو عالم در این چمن
گل گل شکفته چاک گریبان بیخودی
آگاهیم گداخت نمی سازد خرد
دست من است و دامن نسیان بیخودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتهای روحی و روانی شاعر پرداخته و به مفهوم بیخودی و فراق از خویشتن اشاره میکند. شاعر از تجربهای عمیق و معنوی صحبت میکند که او را به مرحلهای بالاتر از هستی میرساند. در این حالت، همه چیز دور از خود را میبیند و عشق و زیبایی را در وجود دیگری درک میکند. همچنین، اشارهای به دیوانگی زیبایی و بیخبری از خویش را دارد که در آن انسان از خرد و آگاهی فاصله میگیرد و به درک عمیقتری از عشق و وجود میرسد. در نهایت، این حالت را به نوعی تضاد بین آگاهی و نسیان تعبیر میکند.