شمارهٔ ۸۵۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خراب گشته ز ویرانه که می پرسی
شکایت از دل دیوانه که می پرسی
ز شیخ و شاب نسبنامه که می جویی
حدیث عاقل و دیوانه که می پرسی
اگر چراغ نباشد گلاب کی باشد
دگر ز بلبل و پروانه که می پرسی
دل درست نداری ز من چه می خواهی
به خواب رفته افسانه که می پرسی
چکد ز باده ورع وز صلاح بد مستی
نظام رونق میخانه که می پرسی
به جان خویش ندانم چه ماجرا داری
ز آشنایی بیگانه که می پرسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس ناامیدی و سردرگمی خود اشاره میکند. او از ویرانیها و دردهای درونیاش سخن میگوید و میپرسد که از چه چیزی شکایت میکنید. او به محتوای شخصی و عمیقتری مانند نسب و ریشه اجتماعی نمیپردازد و به جای آن به تناقضات بین عقل و جنون اشاره میکند. همچنین از بینتیجه بودن جستوجو برای پاسخها و معانی در زندگی حرف میزند. در نهایت، شاعر به بیان وضعیت ناامیدکننده خود میپردازد و به این نکته اشاره میکند که شناخت او از مشکلاتش بدون درک درست از آن، بیفایده است.