شمارهٔ ۸۵۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل را چگونه منع محبت کند کسی
گیرم که بشنود چه نصیحت کند کسی
مستی ز باده خنده ز گل خرمی ز باغ
در زیر آسمان چه فراغت کند کسی
گشتم غبار و از سر کویش نمی روم
دیگر چه خاک بر سر طاقت کند کسی
ما خود کمر به دشمنی خویش بسته ایم
در حق ما دگر چه مروت کند کسی
این زندگی کرایه مردن نمی کند
بهر کدام عمر وصیت کند کسی
گیرم که مهد امن و امان گشته روزگار
کو گوشه ای که خواب فراغت کند کسی
با شکوه ساختم که مبادا نهان ز من
شکرتو در لباس شکایت کند کسی
غمگین مباش اسیر که هر چند تیره است
شام تو را چو صبح سعادت کند کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بهانههای مختلفی برای عشق و محبت اشاره میکند و میپرسد که چگونه میتوان دل را از عشق منع کرد. او به لذتهای زندگی، مانند مستی و خوشی در طبیعت، اشاره میکند و میگوید که این لذتها در زیر آسمان چقدر میتوانند آرامشبخش باشند. همچنین، شاعر از دلخوریهایش نسبت به دشمنیهایی که خود اقدام به آن کرده، میگوید و بر این نکته تأکید میکند که زندگی ارزشمندتر از آن است که به راحتی آن را فدای ناامیدی کنیم. به رغم چالشهایی که وجود دارد، او از وجود گوشهای برای آرامش و استراحت سخن میگوید و در نهایت، به این اشاره دارد که حتی در زمانهای تیره، صبح سعادت در پیش است و نباید غمگین بود.