نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دیده خاک راه جولان تو بودی کاشکی

حیرتی هر دم به حیرت می فزودی کاشکی

بلبل و پروانه نرد جانسپاری باختند

نیم جانی داشتم می آزمودی کاشکی

صبح در بزم تو می سوزد سپند آفتاب

سینه صافم ز دل می سوخت عودی کاشکی

علمی را سوختن بخشید اکسیر وفا

آتش سودای ما می داشت دودی کاشکی

چاکهای سینه ام درها به روی دل گشود

خاطرم از خنده های گل گشودی کاشکی

ساغر می در کفت آیینه گیتی نماست

پاره ای احوال ما را هم نمودی کاشکی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حسرت و آرزوهایش می‌پردازد. او از خاک راهی که معشوقش در آن جولان کرده، یاد می‌کند و آرزو دارد که حیرت‌ها و شگفتی‌های عشقش بیشتر شود. همچنین اشاره به بلبل و پروانه دارد که جان را فدای عشق می‌کنند و او هم آرزو دارد که بتواند عشق را تجربه کند. صبحی که در بزم محبوبش فرا می‌رسد، دلش را می‌سوزاند و این احساسات را با آتش و دود عشق توصیف می‌کند. شاعر از چاک‌های سینه‌اش و خاطرات خوشی که با معشوق دارد، سخن می‌گوید و در نهایت از ساغر می که در کفت، همچون آینه‌ای از احوال خود صحبت می‌کند و آرزو دارد که حالش نشان داده شود.