شمارهٔ ۸۶۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
به استقبال مژگان سیاهی
نگاهم می رود هر دم به راهی
چه می کردیم با چندین خجالت
اگر بودی زبان عذرخواهی
دل است آیینه روز و شب ما
نمی دانیم خورشیدی و ماهی
شود گر خاکساریها صف آرا
غباری بشکند قلب سپاهی
به ذوقی صید فتراک تو گشتم
که شد هر قطره خونم عیدگاهی
فروشم دامن پاک دو عالم
خرم چشم و دل عاشق نگاهی
به محشر چون برآرم سر ز خجلت
ندارم در خور بخشش گناهی
چو عمدا پرسد از نامم بگویی
اسیر از بیزبانی بی گناهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات و خجالت خود از یک علاقه عاشقانه میپردازد. او با اشتیاق به یاد محبوبش میافتد و در عین حال از ناتوانیاش در بیان احساساتش ناراحت است. دل او همچون آیینهای است که احساسات روز و شبش را منعکس میکند و نمیداند که محبوبش چه ویژگیهایی دارد. او به یاد خاطرات گذشتهاش و خجالتش از گناهانش فکر میکند و به این نتیجه میرسد که در عوض بیان این احساسات، دچار سکوت و بیزبانی شده است. در نهایت، او به ناتوانیاش در درخواست عذرخواهی از محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که نمیداند چگونه میتواند از عشق و گناهش بگوید.