نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶۹ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

دل کشته آرزوست می گویی

بی مغزی و حرف پوست می گویی

غافل دلت از زبان زهی خجلت

بی فایده دوست دوست می گویی

وحشت نکشیده سرمه در چشمت

گل محرم رنگ و بوست می گویی

سجاده گریه ای نیفکندی

رحمت نم آبروست می گویی

با دشمن نفس آشتی کردی

فردا چه جواب دوست می گویی

از خویش اسیر خوش خبر داری

بی مغز همین کدوست می گویی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر ناامیدی و سردرگمی فردی است که در مورد آرزوها و احساساتش فکر می‌کند. او به بی‌مغزی و superficiality کلام اشاره می‌کند و از حقیقت غافل است. شاعر تأکید دارد که دل خود را از معنای واقعی دور کرده و به ظواهر اکتفا کرده است. او همچنین به احساسات متضاد خود، از جمله دوستی و دشمنی، اشاره می‌کند و از این که چگونه ممکن است در آینده نسبت به این مسایل پاسخگو باشد، ابراز نگرانی می‌کند. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که در واقعیت از خود بی‌خبر است و نمی‌داند که در بی‌مغزی و سردرگمی به چه چیزی می‌پردازد.