نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خار و گل را جوش یک پیمانه می‌دانیم ما

سبزه بیگانه را افسانه می‌دانیم ما

خو به الفت کرده را بیگانه می‌دانیم ما

سایه دیوانه را دیوانه می‌دانیم ما

در ریاضی کز خرامت شمع مینا روشن است

نکهت گل را پر پروانه می‌دانیم ما

پیش مجنون سربلندی‌ها خیالی بیش نیست

آسمان را سایه ویرانه می‌دانیم ما

شعله جواله از هر ترکتازش دیده‌ایم

هر غباری را پر پروانه می‌دانیم ما

حرفی از لوح جبین دوستی‌ها خوانده‌ایم

آشنایان را ز هم بیگانه می‌دانیم ما

از خرابی‌های دل گردیده نام ما بلند

صبحدم را گرد این ویرانه می‌دانیم ما

بی‌قراری‌های پنهان گفت‌و‌گوی ما بس است

از تپیدن‌های دل افسانه می‌دانیم ما

تا سواد خط سودای تو روشن کرده‌ایم

نوخطان را سبزه بیگانه می‌دانیم ما

جلوه ایجاد در نور چراغ خود گم است

آفرینش را پر پروانه می‌دانیم ما

کس نمی‌فهمد زبان گفت‌و‌گوی ما اسیر

هرچه می‌دانیم ما بیگانه می‌دانیم ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مفهوم دیالکتیکی رابطه‌ها و معانی زندگی پرداخته است. او از اصلی‌ترین موضوعات مانند روابط انسانی، عشق، و سرنوشت سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که بسیاری از چیزها را درباره همگی بیگانه و ناآشنا می‌دانیم. شاعر با ذکر تصاویری همچون خار و گل، سبزه، و آتش، به تضادها و کنش‌های مختلف در زندگی اشاره می‌کند. همچنین، او از ناامیدی‌ها و بی‌قراری‌های پنهان در دل انسان‌ها صحبت می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که آنچه می‌دانیم، در حقیقت فهمی ناآشنا و دور از ماست.