شمارهٔ ۹۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از بسکه خورد نیش خموشی بیان ما
خون شد به رنگ غنچه زبان در دهان ما
فیض هوای شوق جهانگرد بیشتر
پرواز می کند چو هما استخوان ما
جایی که خاک معرکه پرواز می کند
گردی که بر نخاسته از جا نشان ما
شد استخوان سینه سطرلاب امتحان
داغ تو بود اختر هفت آسمان ما
کس در حیات ما نشد آگه ز راز او
آیینه هما نشود استخوان ما؟
پرواز ما به بال و پر بی تعلقی است
گیرد اگر هوای قفس آشیان ما
تیرش چو آتش از دل فولاد می جهد
بازوی ضعف قبضه گرفت از کمان ما
الفت به هر دیار که باشد غریب نیست
وحشت به جان رسیده ز دست زبان ما
پندارم آب برده هوای بهار را
برگ خزان لخت دل است آشیان ما
رفتار کبک یافته هر نقش پا اسیر
در رهگذار جلوه سرو روان ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حسرت و درد ناشی از خاموشی و ناتوانی در بیان احساسات حکایت میکند. شاعر با استفاده از تصاویری چون نیش خموشی و خون شدن زبان به توصیف احوالات سخت خود میپردازد. او احساس میکند که عشق و شوق مانند پرواز پرندهای آزاد، او را فرا میگیرد، اما در عین حال در دنیای واقعی با مشکلاتی مواجه است که نمیتواند آنها را بیان کند. ظلمتی که بر زندگیاش سایه افکنده و اسرار درونیاش را به دیگران نشان نمیدهد، از جمله موضوعاتی است که به آن اشاره شده است. همچنین، تمایلات و امیدها در تضاد با ناامیدی باقی میمانند، که این تضاد به فضای شعری تنش و زیبایی میبخشد. در نهایت، شاعر به تصاویری از طبیعت و حیات اشاره میکند و ناتوانی خود را در آزاد شدن از قفس مشکلات زندگی به تصویر میکشد.