شمارهٔ ۹۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز عندلیب چه پرسی نشان خانه ما
که پی نبرده صبا هم به آشیانه ما
نهاده بر لب ما عشق مهر خاموشی
که گوش کس نکند نوبر ترانه ما
بهار رفت و نچیدیم جز گل حسرت
ز آب گریه مگر سبز گشت دانه ما
ز بهر گمشدگان دگر صبا نگذاشت
دلیل بادیه خاکستر نشانه ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عندلیب میپرسد که چرا از خانه او خبری ندارد و به نظر میرسد که حتی نسیم صبح نیز به آشیانهاش نرسیده است. عشق بر لبان او خاموشی گذاشته و هیچکس به نوای دلانگیز او توجهی نمیکند. بهار نیز سپری شده و او فقط حسرتی از گلها در دل دارد، و تنها آب گریه باعث سبز شدن دانههای او شده است. در نهایت، شاعر میگوید که صبا نتوانسته نشانهای از گمشدگان دیگر به او بدهد، و او در حسرت نشانهای از گذشته است.