شمارهٔ ۱۲۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چون گل آشفته و چون شعله سوار آمده است
صبح رویش ز شبیخون بهار آمده است
خیره چشمان مژه ها را صف پروانه کنید
گرد راهش ز چراغان شرار آمده است
در لحد پنجه رسوایی مجنون گیر است
چاکش از دل به گریبان غبار آمده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از زیبایی و شور و حالی که بهار به همراه دارد صحبت میکند. او به تصویر گلی متلاطم و شعلهای پرجنب و جوش اشاره میکند که صبحگاهی زنده و شاداب را به وجود آورده است. او از چشمان زیبا و مژهها میخواهد که مانند پروانهها به تماشای زیباییها بنشینند. همچنین به حسرت و غم عشق مجنون اشاره دارد و میگوید که ردپاهایی از دلش به گریبانش آشکار شده است.