نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۹ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز تاب روی تو اشکم گلاب می‌گردد

نظاره‌ام عرق آفتاب می‌گردد

گلی در دیده دارم کز نگاهی آب می‌گردد

دلی در سینه دارم کز غمی خوناب می‌گردد

نمی‌دانم دلش سنگ است یا موم اینقدر دانم

که از یادش دلم سرچشمه سیماب می‌گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عشق و احساسات عمیق سخن می‌گوید. شاعر به تأثیر زیبایی و محبت محبوبش بر قلب و چشمانش اشاره می‌کند. اشک‌های او به خاطر زیبایی محبوب مانند گلاب می‌شوند و نگاهش گرم و پر از احساس است. او در دلش غمی می‌بیند که مانند خوناب است و نمی‌داند دل محبوبش چه نوع احساسی دارد، اما می‌داند که یاد او باعث نوسان و تلاطم در دلش می‌شود.