شمارهٔ ۲۷۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
لب بگشا به گفتگو تا دل ما روا شود
گرد مرا به باد ده تا نمک هوا شود
اشک چو می گدازدم گریه به باغ سرکنم
رنگ بهار در دمن با گلی آشنا شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق میخواهد که با او صحبت کند تا احساساتش آزاد شود. او آرزو دارد که محبت و دلداگی در فضای اطرافش حس شود و گریه اش به زیباییهای طبیعت تبدیل شود. شاعر به دنبال ارتباطی عمیق و آشنا با گلها و زیباییهای بهار است.