شمارهٔ ۲۹۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز شرم آینه رویی در آتشم که مپرس
ز دل ندادن خویی در آتشم که مپرس
سپند گریه خویشم در آرزوی کسی
چو لاله بر لب جویی در آتشم که مپرس
ز تاب سوختنم شعله رنگ می بازد
ز خوی عربده جویی در آتشم مپرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به شدت از احساسات درونی و عذابهایی که تجربه میکند، صحبت میکند. او از شرم و نفرتی که در آینه میبیند، آسیبهای دل خودش را پنهان میکند و از طلب و اندوهش میگوید. او به تصویر گل لالهای که بر لب جوی آب قرار دارد اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه آرزوها و اشکهایش در آتش درونش میسوزند. همچنین با اشاره به سوزش و رنگ باختن شعله، به شدت عاطفی بودن و درد خود بهخوبی اشاره میکند و از اینکه دیگران نشانههای این آتش را ندانند، ابراز تاسف میکند. بهطور کلی، این اشعار گویای دردی عمیق و احساس ناامیدی شاعر است.