شمارهٔ ۳۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیده آشوب نگاه فتنه پرداز تو را
نیست پروای قیامت کشته ناز تو را
فیض خواری بین که رنج صید ما ضایع نشد
دسته گل کرد از خون چنگل باز تو را
سرنوشت کار خود از من چه می پرسی؟ مپرس
عشق می داند اسیر انجام و آغاز تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد ناشی از عشق میپردازد. شاعر از تأثیر نگاه معشوق بر خود و بیتفاوتی او به عواقب عشق میگوید. او به این نکته اشاره دارد که حتی با وجود رنجهای فراوان، عشقی که به معشوق دارد، باعث نمیشود که ارزش وجود او کمتر شود. در نهایت، او از سرنوشت خودش سخن میگوید و بیان میکند که فقط عشق است که به این اسارت ذهنی و روحی معنا میبخشد.