شمارهٔ ۳۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زمین که گنج روان گفته خاک راه تو را
به حشر پس ندهد کشته نگاه تو را
خلد به دیده محشر خدنگ بیداری
به خواب بیند اگر شور صیدگاه تو را
فریب چرب زبانان نوید وصل دهد
هلاک پرسش مژگان عذر خواه تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زمین و عشق است. شاعر میگوید که زمین به عنوان گنج، توانایی بازگشت نگاه محبوب را ندارد و در روز قیامت هم نمیتواند افراد را دوباره به هم برساند. به نظر میرسد در دنیای خواب، عشق و شوق دیدار محبوب وجود دارد، اما در واقعیت، فریب برخی سخنان شیرین درباره وصال عشق ممکن است فرد را به هلاکت برساند. در نهایت، سوالات و نگرانیهای درباره محبوب نمیتوانند به دستاوردی برسانند.