شمارهٔ ۳۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که فال جنون کرده ایم جنگ تو را
به نرخ گوهر دل می خریم سنگ تو را
نشان راست چرا از دلم نمی پرسی
که برده است به چشم نشان خدنگ تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر دعوت میکند که به عشق و جنون خود بپردازد و از طرفی به صراحت میگوید که برای عشق واقعیاش، ارزش و قیمت دلش را به خاطر سنگدلی محبوب میفروشد. او همچنین به محبوبش اشاره میکند که چرا از دل او نمیپرسد، در حالی که قلبش به عشق او تسخیر شده و دلیلی دارد که به خاطرش دچار این حال و روز شده است.