شمارهٔ ۳۰۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد او کردم دل اندوهگینی یافتم
در خیال مصرعی بودم زمینی یافتم
خاکساری آنقدر کردم که نامم شد بلند
از شکست دل عجب نقش نگینی یافتم
باده کم جوش لطفم در خمار افکنده بود
نشئه سرشاری از چین جبینی یافتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد کسی افتاده و دلی پر از اندوه را احساس میکند. او در خیال خود به جایی میرسد که در آن به خاکساری و تواضع پرداخته و نامش به خوبی معروف شده است. از ضربههای دلش متعجب میشود که چطور توانسته است به چنین حالتی دست یابد. همچنین، اشاره میکند که معشوقش با ناز و لطافت، حالتی سرشار از مستی به او بخشیده است.