شمارهٔ ۳۲۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای آنکه دل ربوده ای از دلربای ما
تا حال ما نداند از او احتراز کن
جز موج کس گره نگشود از دل حباب
زان تیغ آبدار مرا سرفراز کن
چون صید چشم او شدی ای بینوا اسیر
فکری به حال جان تغافل گداز کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوقی که دل او را ربوده، خطاب میکند و از او میخواهد که از دلش دوری کند. او میگوید که جز از دل موجها کسی نتوانسته گرهای از دلش باز کند و به او درخواست میکند که به جای تیغ خود، او را سرفراز کند. همچنین شاعر به حال خود و اسیری که در چنگ چشم معشوق دارد، اشاره میکند و از او میخواهد که به حال جانش فکری کند.