شمارهٔ ۳۲۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از بسکه سوخت بی تو دل بیقرار من
آتش سلم خرید محبت ز خار من
ساغر بنوش و چهره برافروز و گل بچین
بدمستی دماغ مبین در بهار من
گردی که رفته است به باد اعتبار تو
خاکستری که مانده به جا یادگار من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دلتنگی و بیقراریاش به خاطر جدا بودن از محبوب سخن میگوید. او به آتش عشقش اشاره میکند که دلش را میسوزاند. شاعر از محبوب میخواهد که بیاشامد، چهرهاش را بشکفاند و گل بچیند تا لحظهای از غم و اندوه فاصله بگیرد. همچنین، او یادآور میشود که خاطرات و نشانههای عشقش هنوز باقی مانده و به نوعی زندگیش را تحت تأثیر قرار دادهاند.