نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خنده شیشه رساند زغم آواز به من

راز گوید ز جنون سلسله ساز به من

بس که دیوانگی از چشم تو دیده است دلم

می فروشد ز خیال نگهت ناز به من

هرگز آن چشم سیه گرم نبیند سویم

که ندانسته دلم را بدهد باز به من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردناک خود صحبت می‌کند. او می‌گوید که خنده‌ای از غم او به آواز رسیده و رازهایی از دیوانگی را از محبوبش می‌شنود. قلب او به خاطر نگاه پرنواز محبوب بسیار آشفته و دیوانه است و به نوعی سودای وصال او را دارد. اما در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که چشمان محبوبش هرگز به او نخواهد نگریست و دلش را به او نخواهد سپرد.