نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز دشمن می‌گریزم دوست می‌آید به جنگ من

نمی‌دانم چه در سر دارد این بخت دو رنگ من

نه لاف سینه صافی می‌زنم نی داد بی‌مهری

همین دانم که گلبازی کند با شیشه سنگ من

به صد بیدست و پایی لاف جرأت می‌توانم زد

گریزانم گریزانم که می‌آید به جنگ من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درگیری‌ها و ناملایمات زندگی خود سخن می‌گوید. او از دشمنان فرار می‌کند، اما به طور غیرمنتظره‌ای دوستی به جنگ‌اش می‌آید. او نمی‌داند چه سرنوشتی در انتظارش است و درگیر شک و تردید است. شاعر نه بر ادعای شجاعت خود می‌افزاید و نه به بی‌مهری معترضان اشاره می‌کند، فقط می‌داند که زندگی‌اش مانند بازی با شیشه و سنگ است. به طور کلی، او در این بین با احساس ترس و ناپایداری مواجه است و در تلاش برای فرار از چالش‌هاست.