شمارهٔ ۵۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات ناتمام / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بسکه نظاره ز تاب رخ جانان افروخت
می توان شمع در این بزم ز مژگان افروخت
در میان تو و خورشید نگنجد نسبت
شعله تیغ تو از خون شهیدان افروخت
زین خجالت که لبت خون به دل صهبا کرد
پنبه چون گل به سر شیشه مستان افروخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و تاثیر چشمنواز معشوق اشاره میکند و میگوید که زیبایی او چون شمعی در بزم میدرخشد. رابطه بین معشوق و خورشید را به سبب روشنایی و جذابیتش نادیده میگیرد و شعله تیغ معشوق را از خون شهیدان میداند. همچنین، شاعر به خجالت ناشی از لبخند معشوق اشاره میکند که خون را به دلش میریزد و گل را به پنبه در شیشه مستان تشبیه میکند. در کل، شعر به زیبایی و اثرات عمیق عشق و اشتیاق پرداخته است.