شمارهٔ ۱۱ - گل بادام شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سُرخ و بیجاده رخ و تازه لب از باده و مست
رفته از غایتِ مستی گلِ بادام از دست
مُتِرَشِّح غد و موزون قد و میگون لب و مست
جامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست
طُرّهاش شعبدهباز و نگهش شهرآشوب
چشم بیمار و دو ابروی وی بیمارپرست
سرِ زلفش که به تحریکِ صبا رقصی داشت
هر قدم طَبلهٔ مُشکی به سرِ توده شکست
دیرگاه از می هوش آمد و بیمارم دید
گفت: افسوس که بر دیدهٔ رَه خوابت هست
گفتم: از دستِ خیالِ تو، بخندید و بگفت:
کامشب آیا هوسِ وصلِ نگارینت هست
جَستَم از جای به صد شوق که آری آری
ای مبارک شبِ آن کس که ز هجرِ تو برست
سرو قدّش به خرام آمد و با صد شفقت
بر سر کهنه لحافی که مرا بود نشست
کرد تا وقتِ صباحم به صبوحی مشغول
ز اختلاطِ می و معشوق شدم بیخود و مست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به توصیف توأم با زیبایی و مستی معشوقی میپردازد که با جذابیتش همه را دیوانه کرده است. شاعر از حال و هوای خود در کنار معشوق میگوید و به توصیف ویژگیهای ظاهری او مثل لبهای سرخ و اندام موزونش میپردازد. در ادامه، شاعر به دلتنگی و آرزوی وصال معشوق اشاره کرده و میگوید که شب هنگام به یاد او به شوق میپردازد. در نهایت، شاعر به حالتی خمار و مستی میرسد که ناشی از اختلاط می و معشوق است. این غزل ترکیبی از عشق، زیبایی و بیخودی ناشی از حضور معشوق است.