شمارهٔ ۱۷ - سودای دوست شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست
وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست
نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش
ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست
بر سر سودای دوست گر برود سر ز دست
پای نخواهم کشید از سر میدان دوست
گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش
دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟
پر شده پیمانهام گرچه ز خون جگر
بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست
من نه به خود گشتهام فتنهٔ آن روی و موی
فتنهٔ جان و دل است نرگس فتّان دوست
گر به علاج دلم آمدهای ای طبیب
درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست
شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک
کافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست
ذره صفت تا به چرخ، رقصکنان میروم
گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست
در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق
جادوی بابل برد دست ز دستان دوست
خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند
شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و بیپایان شاعر به دوست است. شاعر با تصاویری زیبا و شاعرانه بیان میکند که عشق او همچون گوی در میدان بازی است و هیچ چیز نمیتواند او را از این عشق دور کند. او از زیبایی دوست و تاثیر آن بر دل و جانش میگوید و تأکید میکند که حتی اگر تمام دنیا دشمن او شوند، عشق به دوست آسانی را برای او ممکن نمیسازد. شاعر همچنین به مشکلات و دردهایی که در این راه مواجه میشود اشاره میکند و از این میگوید که در جستجوی درمان درد دلش، تنها راهش یادآوری و پیوند با دوست است. در نهایت، عشق به دوست را با شکر و نعمت مقایسه میکند و میگوید که حتی در سختیها، محبت دوست همیشه روشن کننده راهش خواهد بود.