نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸ - اشک بیقراری شاطر عباس صبوحی

شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هست

غریب کشور حسنیم روزگاری هست

ز شوخ چشمی و طنّازی و جفا جوئی

به دامن مژه ام اشک بیقراری هست

شکست خار کهن آشیان گلزارم

همی شنیده ام از بلبلان بهاری هست

ز ابر دست تو منّت نمی‌کشم ساقی

اگر قدح ندهی، چشم میگساری هست

شب وصال صبوحی ز بخت تیرهٔ خویش

خبر نداشت ز پی شام، انتظاری هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تنهایی و غم فراق در زندگی‌اش اشاره می‌کند. او از اینکه در دورانی سخت به سر می‌برد، سخن می‌گوید و از نبود یاری و دلداری گلایه دارد. شاعر به عشق و زیبایی‌هایی که در گذشته بوده، اشاره می‌کند و حس غم و بی‌قراری‌اش را توصیف می‌کند. او از معشوق می‌خواهد که اگرچه چیزی به او نمی‌دهد، اما هنوز به یاد اوست و در شب‌های تنهایی‌اش، به انتظار دیدار آن محبوب نشسته است.