نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳ - همت مردانه شاطر عباس صبوحی

شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای خوش آنانکه قدم بر در میخانه زدند

بوسه دادند لب ساقی و پیمانه زدند

به حقارت منگر باده کشان را، کاین قوم

پشت پا بر فلک از همّت مردانه زدند

خون من باد حلال لب شیرین دهنان

که به کار دل من، خندهٔ مستانه زدند

جانم آمد به لب امروز، مگر یاران دوش

قدح باده به یاد لب جانانه زدند؟

مردم از حسرت جمعی که از آن حلقهٔ زلف

سر زنجیر به پای من دیوانه زدند

عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار

که به دریای غمت از پی دردانه زدند

بندهٔ حضرت شاهی شدم از دولت عشق

که گدایان درش، افسر شاهانه زدند

هیچکس در حرمش راه ندارد کاینجا

دست محروم به هر محرم و بیگانه زدند

گرچه کاشانهٔ دل، خاص غم مهر تو نیست

پس، چرا مهر تو را بر در این خانه زدند؟

دل گم گشتهٔ ما را نبود هیچ نشان

مو به مو هر چه سر زلف تو را شانه زدند

آخر از پیرهن چاک صبوحی سر زد

آتشی را که نهان بر پر پروانه زدند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عشق و حسرت می‌پردازد. شاعر به زیبایی و جذابیت میخانه و باده اشاره می‌کند و از عشاقی که برای دستیابی به معشوق خود به مبارزه و تلاش می‌پردازند، سخن می‌گوید. او حسرت جمعی را می‌کشد که حتی نتوانستند به معشوق نزدیک شوند و از غم جدایی رنج می‌برند. شاعر همچنین به نوعی تسلیم در برابر عشق اشاره دارد و می‌گوید که به عشق تبدیل به بنده‌ای از دست دولت عشق شده است. در نهایت، او حس تنهایی و گم‌شدگی در دنیای عشق را توصیف می‌کند و از آتش عشق خود سخن می‌گوید که درونش افروخته است.