شمارهٔ ۳۶ - چشم هندو شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبود
ما و دل بودیم و غیر از ما کس دیگر نبود
آشنا با لعل جانبخش تو هر شب تا سحر
وقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود
زلف جادویش چنین جادوگری بر سر نداشت
چشم هندویش چنین طرّار و وحشیگر نبود
جز زبان شانه و دست من و باد صبا
دست کس با زلف مشکین تو بازیگر نبود
چهر زرد و اشک گلگونم بها و قیمتی
داشت در نزد تو و حاجت به سیم و زر نبود
دوش در مستی بعزم کشتنم برخاست لیک
مردم از حسرت که در دستش چرا خنجر نبود
قصّهها از بیوفاییها صبوحی تا ابد
بر زبانها رانده شد لیکن مرا باور نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به یاد روزهایی میپردازد که فقط شاعر و دلش در محضر حقایق عمیق وجود داشتند و هیچ کس دیگری حضور نداشت. شاعر از عشق و جذابیت معشوقش صحبت میکند و اینکه هیچ چیز جز عشق و مستی برایش اهمیت نداشت. زیباییهای جادویی معشوق و تأثیر آن بر شاعر شرح داده شده است. او به یاد میآورد که حتی در دیوانگی و مستی نیز، کاشکی معشوق خیانت نمیکرد. تمامی این تجارب و احساسات نشاندهنده عشق عمیق و دردهای ناشی از وفاداری و بیوفایی در عشق است.