نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ - ماجرای دل شاطر عباس صبوحی

شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گفته بودی که بیائی، غمم از دل برود

آنچنان جای گرفته است که مشکل برود

پایم از قوت رفتار، فرو خواهد ماند

خنک آن کس که حذر کرد، پی دل برود

گر همه عمر، نداده است کسی دل به خیال

چون بیاید به سر کوی تو، بی‌دل برود

کس ندیدم که در این شهر، گرفتار تو نیست

مگر آنکس که به شب آید و غافل برود

ساربان! تند مران، ورنه، چنان می‌گریم

که تو و ناقه و محمل، همه در گل برود

سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن

سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود

باکم از کشته شدن نیست، از آن می‌ترسم

که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود

گر همه عمر صبوحی خوش و شیرین باشد

این سخن ماند ندانم که چه با دل برود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به غم و درد دل اشاره می‌کند و به فردی که قرار بوده به او آرامش بدهد، می‌گوید که غمش همچنان باقی مانده است. او می‌نویسد که اگرچه ممکن است کسی در زندگی خود دل به خیال و آرزو نداده باشد، اما وقتی به عشق واقعی می‌رسد، بی‌دل می‌شود. شاعر به وضعیت خود اشاره کرده و می‌گوید که شاید در این شهر کسی نیست که از عشق تو رنج نبرد. او نگران این است که اگرچه از چیزی نمی‌ترسد، اما هنوز رنج و غم در دلش وجود دارد. در نهایت، او به این فکر می‌کند که خوشی‌ها و لذت‌های زندگی مانند شراب شیرین است، اما نمی‌داند چگونه با دلش این مشکلات را تحمل کند.