شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سالها قد تو را خامهٔ تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید
خواست رخسار تو با زلف گره گیر کشد
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید
جای ابروی تو نقاش، پس از آهوی چشم
تا به بازیچه نگیرند دم شیر کشید
بعد چشم تو، مصوّر چو به ابرو پرداخت
شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید
دل اسیر مژهات از عدم آمد به وجود
همچو صیدی که مصوّر به دم شیر کشید
پیشِ تشریفِ رَسایِ کرَمِ دستِ ازل،
منّت از کوتهی خامهٔ تقدیر کشید
لاغری بین که در اندیشهٔ نقشم، نقّاش
آنقدر ماند که تصویر مرا پیر کشید
گر خرابم کنی ای عشق چنان کن، باری
که نشاید دگرم منّت تعمیر کشید
نتوان بهر علاج دل دیوانهٔ ما
از سر زلف به دوش این همه زنجیر کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و پیچیدگی عشق و تقدیر میپردازد. شاعر به طور استعاری بیان میکند که سالها قلم تقدیر او را نقاشی کرده و این کار زمان زیادی برده است. او به ماه و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که نقاشی چنان درگیر خلق اثر خود شده است که ماه را به زنجیر کشیده است. ابرو و چشم معشوق در این تصویر جلوهگری میکنند و شاعر از دلباختگی و اسارت به زیبایی او سخن میگوید. در نهایت، احساس ناتوانی در فرار از این عشق و زنجیرهایش وجود دارد و شاعر خواستار نابودی یا تغییر وضعیت به نحوی است که دیگر مجبور به تحمل آن نباشد.