شمارهٔ ۵ - مسوزان شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیمجانم را
بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را
به گردن بستهای چون رشتهٔ بر پای زنجیرم
مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را
به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جایی چمن بینی نشانم را
در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم
خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را
ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را
اسیرم ساخت در دست قضا و پنجهٔ دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبانی غمانگیز و آسیبدیده، از درد و رنجی که به آن دچار شده صحبت میکند. او از صیاد (نمادی از سرنوشت یا دشمن) میخواهد که به او رحم کند و مضطربش نسازد. شاعر به نوعی به اسیری خود اشاره میکند و از زخمهایش میگوید که در اثر خاری که در زندگیاش وجود دارد، خونین شده است. او از تنهایی و ناامیدیاش گلهمند است و از صبا (باد) میخواهد که از حال او به باغبان اطلاع دهد. در نهایت، شاعر به سرنوشتی شوم و احساس یأس خود از زندگی اشاره میکند و اشارهای به دوستیهایی دارد که در اوج ناامیدی، به آنها فکر میکند.