شمارهٔ ۵۰ - آوازۀ عاشقی شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم
جانم به لبم آمد و، آرام گرفتم
منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش
من انس به سرو و گل و بادام، گرفتم
ساقی! بر من قصهٔ جمشید چه خوانی
جمشید منم تا به کفم جام گرفتم
بدنام مخوان زاهدم از عشق، که تا من
در حلقهٔ عشّاق شدم، نام گرفتم
سودای خوشی دوش به آن ماه نمودم
جان دادم و یک بوسه به انعام گرفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربه شیرین عشق و بوسهای که از معشوقهاش گرفته صحبت میکند. او بیان میکند که با این بوسه حالتی آرام و خوش پیدا کرده و جانش به لبش رسیده است. شاعر از محبوبش میخواهد که او را از تماشای زیباییهایش محروم نکند و به عشقش افتخار میکند، حتی اگر دیگران او را به خاطر عشقش بدنام کنند. او خودش را به جمشید، شخصیت اسطورهای و خوشبخت، تشبیه میکند و در نهایت از شادی و خوشی ناشی از عشقش یاد میکند.