نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ - حلقۀ زلف شاطر عباس صبوحی

شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا در آن حلقهٔ زلف تو گرفتار شدم

سوختم تا که من از عشق خبردار شدم

من چه کردم که چنین از نظرت افتادم

چاره‌ای کن که به لُطف تو گنهکار شدم

خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود

بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

تا در آن سلسلهٔ زلف تو افتادم من

بی‌سبب چیست که پیش نظرت خوار شدم

برو ای باد صبا بر سر کویش تو بگو

که ز مهجوری تو دست و دل از کار شدم

جان به لب آمد و راز تو نگفتم به کسی

نقد جان دادم و عشق تو خریدار شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از احساسات عمیق خود نسبت به معشوقش سخن می‌گوید. او از گرفتار شدن در عشق و سوختن از این احساس صحبت می‌کند و احساس می‌کند که به دلیل عشقش خوار و بی‌ارزش شده است. در خواب تصوری زیبا از معشوق دارد، اما وقتی بیدار می‌شود، با واقعیت تلخی مواجه می‌شود. گویی او در حال به تصویر کشیدن درد فراق و محبتش است و به باد صبا می‌گوید که پیغامش را به معشوق برساند. در نهایت، شاعر جانش را به خاطر عشق داده و احساس می‌کند که عاشق شدنش او را به گناهکار تبدیل کرده است.