نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸ - پرده های راز شاطر عباس صبوحی

شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دو چشم مست تو، خوش می‌کشند ناز از هم

نمی‌کنند دو بد مست، احتراز از هم

شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت

گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم

میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد

بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم

کس از زبان تو، با ما سخن نمی‌گوید

چه نکته‌ایست که پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب

ز سوز سینهٔ من، پرده های ساز از هم

به باغْ سرو و صنوبر چو قامتت دیدند

خجل شدند ز پستی، دو سرفراز از هم

پری رخان چو گرفتار و درهمم خواهند

گره زنند به زلف و کنند باز از هم

تو در نماز جماعت مرو که می‌ترسم

کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم

دلم به زلف تو، مانند صعوه می‌ماند

که‌اش به خشم بگیرد دو شاهباز از هم

تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان

به هیچ وجه، نگشتیم بی‌نیاز از هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت‌های معشوق می‌پردازد. شاعر از ویژگی‌های چشم و ابرو و ناز معشوق سخن می‌گوید و می‌گوید که زیبایی‌های او به حدی است که دیگران از او خجل می‌شوند. همچنین به احساسات عمیق خود نسبت به معشوق اشاره می‌کند و تنهایی و دوری از او را دردآور می‌داند. شاعر تأکید می‌کند که ارتباط آنها آن‌قدر قوی است که حتی در نماز جماعت نیز ترس از جدایی دارد. در نهایت، اهمیت وجود معشوق در زندگی‌اش را بیان می‌کند و می‌گوید که هیچ‌گاه از عشق او بی‌نیاز نخواهد شد.