شمارهٔ ۶۴ - زبونی دل شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در خم زلف تو، پابند جنون شد دل من
بیخبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
چونکه با رشتهٔ گیسوی تو پیوندی داشت
مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من
این همه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود
که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من؟
آن چه گفتم به دل از روی نصیحت، نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
بعد مرگ من اگر بر سر خاکم گذری
دهمت شرح، که از دست تو، چون شد دل من
سالها سختتر از کوه گران بود ولیک
در سر عشق تو بیصبر و سکون شد دل من
نقطهٔ خال تو تا دید به پرگار وجود
یکسر از دایرهٔ عقل، برون شد دل من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و جنون ناشی از آن اشاره میکند. دل او به خاطر زلف و چهره معشوقش گرفتار شده و مانند زنجیری به عشق او بسته شده است. او از فتنههای چشمان معشوقش سخن میگوید و میگوید که حتی نصیحتهایش هم به دلش اثری نداشته و در نهایت تسلیم عشق معشوق شده است. او از سختیهای زندگی میگوید، اما بیتابی و شور عشق او را در آرامش نگه داشته است. در نهایت، شاعر اعلام میکند که اگر پس از مرگش کسی بر سر خاک او گذر کند، تمام مصایب و حالتهای دل او را در پیوند با عشق برایش شرح خواهد داد.