شمارهٔ ۸ - بیداری ما شاطر عباس صبوحی
شاطر عباس صبوحی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست او را سر موئی سر سودائی ما
کار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما
تا به آهوی ختن، نسبت چشمت دادند
شهره گردید به هر شهر، خطا کاری ما
گر بدادیم بهای دهنت نقد روان
سود بردیم که شد هیچ خریداری ما
همه شب تا به سحر، از غم رویت شادیم
به امیدی که بیائی تو به غمخواری ما
چند آزار دل ما دهی، ای راحت جان
راحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟
تو که چون سرو، ز آسیب خزان آزادی
چه غمی باشدت از حال گرفتاری ما؟
چشم فتّان تو را دوش، بدیدم در خواب
ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عاطفی و دردهای ناشی از عشق سخن میگوید. او به محبوب خود میگوید که وجودش برای او بسیار با ارزش است و دوست دارد تا بختش به او یاری کند. شاعر به زیبایی چشمان محبوب اشاره میکند و میگوید که اگرچه به خاطر او غمگین است، اما همچنان امید به دیدنش را دارد. او از محبوب میخواهد که بیشتر او را آزار ندهد و اذعان میکند که با وجود این آزارها، عشق به او همچنان در دلش پابرجاست. شاعر همچنین به زیبایی محبوب و آزادی او اشاره میکند و اینکه هیچ غمی از گرفتاریهای دیگران ندارد. در نهایت، او از خواب دیدن محبوب و فتنههایی که عشق او برایش به ارمغان میآورد، صحبت میکند.