بخش ۱۰۱ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / دیوان اطعمه / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بخش 1
ای سرشته غم و درد تو به آب و گل من
سوخت در آتش هجران تو مسکین دل من
در جواب او
فکر کر دم که دگر نان نخورم روزی چند دل بخندید چو گل بر سخن باطل من
بخش 2
ای سرشته غم گیپا و کدک در دل من
سوخت در آتش بریان دل بی حاصل من
مشکلم بود که در حلقه گیپا چه بود
حل شد از دولت نان، شکر خدا مشکل من
چون حجاب من و بریان همه نان تنک است
خادم از بهر خدا دفع کن این حائل من
بوی او مرهم جان است ببین صوفی را
هست اگر قامت زناج بلای دل من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشق و دردهای ناشی از جدایی صحبت میکند. او بیان میکند که غم و درد عشق در وجودش عمیقاً ریشه دوانده و دلش در آتش هجران سوخته است. در پاسخ دیگری به احساساتش، او از مشکلاتی که در دلش وجود دارد میگوید و به امیدی برای حل مشکلاتش اشاره میکند. در نهایت، به نیاز خود به حضور محبوب و تاثیری که او بر جانش دارد، اشاره میکند و بیان میدارد که بوی او برایش مرهمی بر دردهایش است.