نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۶ صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / دیوان اطعمه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

دلم به درد و غم عشق مبتلی تا کی

ز شوق زلف تو در دام صد بلا تا کی

در جواب او

شدند جلبک و روغن به تابه اندر تحت میان عاشق و معشوق ماجرا تا کی

بخش 2

مرا به سینه تمنای ماس وا تا کی

دلم به صحنک پالوده مبتلی تا کی

کنون به دهر چو ماقوت نیست صابونی

به سینه ولوله شوق زلبیا تا کی

ز حد گذشت بیا مطبخی کرم فرما

بگوی در دل من شوق زیروا تا کی

ربوده قامت زناج جمله دلها را

میان خلق ندانم که این بلا تا کی

نوای مرغ بود خوش به گلشن منقل

بگوی نان تنک سفره بی نوا تا کی

به درد جوع اسیرست صوفی مسکین

مقیم در شب و روز از پی دوا تا کی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم عشق سخن می‌گوید و به احساسی عمیق از شوق و از دست رفتن پرداخته است. او از گرفتار شدن در دام زلف محبوبش و تمنای او می‌نالد و از فقدان آرامش در زندگی یاد می‌کند. به نظر می‌رسد که روزگار برای او پر از سختی و بلاست و او از کنجکاوی درباره مدت زمان این درد و رنج سوال می‌کند. شاعر با زبان زیبا و استعاره‌های جذاب به بیان ناامیدی و آرزوی خود برای گریز از این وضعیت می‌پردازد و به نوعی احساس تنهایی و گرسنگی عاطفی را هم منتقل می‌کند. در نهایت، او خواهان تسکینی برای این درد و ادامه ندادن این وضعیت است.