بخش ۴۴ - و ایضا له صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / دیوان اطعمه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر به خاطرم آمد پلونی شیره
عجب عجب که ز شوقش کسی نمیمیره
خوش است کاسه گلریزه پر از قیمه
ولی به شرط که ترشی او بود تیره
شنوده ای تو به مثلش که بر درند به مشک
در آ به مطبخ و بنگر که سرکه و سیره
ببین به سله ای انگور مسکه و فخری
که در لطافت او عقل می شود خیره
همیشه صوفی بیچاره اشتها پاک است
به کار نیست مر او را گوارش زیره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیباییها سخن میگوید و به تضادهای مختلف در زندگی اشاره میکند. او به شوق و عشق مینگرد که هرچند زیباست، اما کسی از آن نمیمیرد. شاعر سپس به مایهها و طعمهای مختلف غذاها اشاره میکند و به این نکته میپردازد که چیزی ممکن است خوشایند باشد اما با یک شرط خاص. در نهایت به یک صوفی اشاره میکند که در عین پاکدامنی، از لذتهای دنیوی محروم است و به نوعی زندگی خود را در دنیای مادی دشوارتر میکند. شاعر به زیباییهای زندگی و همزمان دشواریهای آن میپردازد.