بخش ۵۶ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / دیوان اطعمه / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بخش 1
تا دل به دام زلف سیاه تو مبتلاست
جان رمیده بین که گرفتار صد بلاست
در جواب او
ماقوت اگر شود من بیچاره را خوش است حلوای تر که مرهم دلهای ریش ماست
بخش 2
دل در کمند حلقه زنجیر زلبیاست
جانم اسیر گرده نان است، آن کجاست
از خورده های قند چه گویم که این زمان
در دیده های اشک فشانم چو توتیاست
آشی که هست قلیه زنگی غلام او
دانی و گرنه با تو بگویم که ماسواست
ای نان گرم از من مسکین سلام گوی
زناج را که آن قد و بالای او بلاست
از پیش مطبخی نروم جانب حکیم
بیمار جوعم و نخوداب این زمان شفاست
سیری ز نان میده و پالوده عسل
اکنون مگو به مذهب صوفی که این خطاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به مضامین عشق، جدایی و نیاز به غذا اشاره دارد. شاعر از دلمشغولیهایش به زلف محبوب سخن میگوید و اینکه چگونه این عشق او را در دام و بلا گرفتار کرده است. او فراموش کرده که جانش در جستجوی نان و غذاست، و فرار از آنچه که برایش ضروری است، میتواند او را رنجور کند. شاعر به غم و اندوه خود اشاره میکند و از خوراکیهایی چون قند و حلوا یاد میکند که مرهم دلهای شکسته است. او همچنین به وضعیت نیازمندانهاش و دل بستگی به نان گرم اشاره دارد و در نهایت، به جستجوی غذا برآمده و نسبت به مسلکهای دیگر هشدار میدهد.