نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹۵ صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / دیوان اطعمه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

دریچه ای ز بهشتش به روی بگشایی

که بامداد پگاهش تو روی بنمایی

در جواب او

چو هست طلعت جانبخش بکسمات لطیف چه حاجت است که آن ماه را بیارایی

بخش 2

به صبحدم چو سر دیگ کله بگشایی

ز بوی خوش همه آفاق را بیارایی

چنان ربوده دل از من جمال نان تنک

که نیست یک نفسم طاقت شکیبایی

به نازکی و ملاحت چو زرد چینی نیست

همین بود به لطافت، کمال رعنایی

برو که شاهد بازاری است بریانی

وفا مجوی تو ای دل ز یار هر جایی

به قند سوده سخن گفت دی مزعفر ما

که تو چو عمر عزیزی، از آن نمی پایی

ز جوع نیست بلائی بتر چو صوفی را

بزرگوار خدایا به لطف ننمایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوبی می‌پردازد که عشق و شوق را در دل شاعر بیدار کرده است. شاعر از دریچه‌ای بهشتی صحبت می‌کند که در آن محبوبش، در بامداد، جلوه‌گر می‌شود. بوی خوش او تمام فضا را پر می‌کند و دل شاعر را به شدت تسخیر می‌کند. او می‌گوید که زیبایی محبوبش به قدری دل‌انگیز است که نیازی به زیبایی‌های اضافی ندارد. شاعر به عشق و وفای واقعی اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که نباید به دنبال وفا از کسی بود که دلش خالی از محبت است. در نهایت، او از خداوند درخواست می‌کند که به او لطف کند و از درد جدایی و فراق رهایی یابد.