شمارهٔ ۱۷ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ایا حکیم مسیحا دم ستوده خصال
عوارضات ز تشخیص تو بپرهیزد
به هر مریض که چشم عنایت تو فتد
درین زمانه یقین دان نصیحت آمیزد
مراست یک مرضی واقع این زمان به بدن
که از تردد او دیده خون همی ریزد
مثانه سرد و ازین غم جگر مرا شده گرم
که هیچ مرغ بدن شهوتی نه انگیزد
تکبری به دماغش چنان شدست پدید
که گر سلام کند فرج، بر نمی خیزد
مثال خسته یکساله سر نهاده به جای
چو...بنده همین آب دیده می ریزد
به حیله جانب خلوت سراش چون ببرم
مثال خر فکند سر به پیش و بستیزد
چو بخت کرد فراموش یار ازین جهتم
دل شکسته بگوئید با که آمیزد
ایا حکیم ز لطف و کرم دوایی کن
وگر نه صوفی مسکین ز شهر بگریزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حکیم (پزشک) میخواهد که به مشکلاتش توجه کند و از عوارض بیماریها بپرهیزد. او به وضوح بیان میکند که در حال حاضر به بیماری دچار است که باعث ریزش خون از چشمانش شده و کبدش نیز دچار مشکل است. همچنین به بیعلاقگی به زندگی و عدم توانایی در برقراری ارتباط اشاره میکند. شاعر به حالت ناامیدی و دلشکستگی خود پرداخته و از حکیم میخواهد که با لطفی صورت گیرد و درمانی بیاورد، در غیر این صورت ناچار به ترک شهر خواهد شد. احساس درونگرایی و غم در این متن به وضوح حس میشود.