شمارهٔ ۲۰ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای خجل در چمن از قامت تو سرو بلند
چشم شوخ تو سبق برده زبادام خجند
دل زابروی تو پیوسته گرفتار بلاست
چون رهد مرغ که افتاده بود دام کمند
این چه بالا و میان است و چه ابرو و چه چشم
یارب از چشم بدانت نرسد هیچ گزند
چه زنی لاف ز میم دهن تنگ حبیب
برو ای غنچه سیراب، تو بر خویش بخند
ای پری در غم سودای توام دیوانه
ناز تا کی بود و جور و جفاهای تو چند
چه نشینی به رقیبان و دلم خون سازی
گر وفایی نکنی جور و جفا هم مپسند
صوفیا چند کنی ناله، ز خوبان گفتی
گر تو خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و جذابیتهای محبوبی میپردازد که شاعر به او عشق ورزیده است. او به زیبایی قامت و چشمان محبوب اشاره میکند و بیان میکند که دل او به خاطر زلف و ابروی او همیشه در عذاب است. شاعر از محبوب میخواهد که از دیگران دوری کند و به او وفا کند تا دلتنگی و رنج را از دلش بزداید. همچنین، احساسات عشق و دیوانگی در برابر زیبایی محبوب به خوبی حس میشود. شاعر در نهایت به درد و رنج ناشی از دوری و جفاهای محبوب اشاره میکند و تأکید میکند که اگر محبوب خواهان ندادن دلش به دیگران است، بهتر است هیچکس را نبیند.