نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روز ازل که طینت آدم سرشته اند

بر صفحه دلم غم او را نوشته اند

عاشق شدی، هرآینه باید جفا کشید

بر می دهد بلی به زمین هر چه کشته اند

ای زاهدان چو منع من از عشق می کنید

من چون کنم که در گل من این سرشته اند

عشق از برای زینت انسان پدید شد

محروم ازین شرف به یقین دان، فرشته اند

آنها رسیده اند به مقصود کین زمان

دامان غم گرفته و خود را بهشته اند

خون شد دلم در آتش سودایش و هنوز

تا بر سرم چهار ز غم او نوشته اند

در جامه دید چون تن صوفی نگار گفت

باریکتر ازین نخ دیگر نرشته اند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد تجربه عاشقانه و غم‌های آن صحبت می‌کند. شاعر می‌گوید که از آغاز شکل‌گیری آدم، درد عشق در دل او نقش بسته است. او اعتقاد دارد کسی که عاشق شود باید سختی‌ها و جفاها را تحمل کند. شاعر به زاهدانی که او را از عشق منع می‌کنند، پاسخ می‌دهد و می‌گوید که عشق برای زیبا کردن انسان خلق شده و محرومان از این عشق، در واقع از مقام بالاتری محروم هستند. او همچنین به غم و سوختگی دل خود در اثر عشق اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که غم او به شکل عمیقی در زندگی‌اش ریشه دوانده است. در انتها، مرثیه‌ای از وضعیت خود به عنوان یک صوفی بیان می‌کند.