شمارهٔ ۱۸ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن زلف سیه که دلربا شد
در عشق بلای جان ما شد
در سایه سرو ایستاده
بینند که سرو چون دو تا شد
از شادی دهر گشته آزاد
تا دل به غم تو مبتلا شد
عاشق چه رود به کعبه امروز
در کوی تو مرو را صفا شد
بیگانه شود ز خویش ای دوست
با درد تو هر که آشنا شد
از شوق دو ابرویت به محراب
عمرم همه صرف در دعا شد
صوفی به امید آن که روزی
در کوی تو ره برد گدا شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت موی سیاه معشوق اشاره میکند که باعث پریشانی دل او شده است. او از سایه یک سرو میگوید که باعث شده دلهای عاشقان تحت تأثیر قرار بگیرد. شاعر به شادی و آزادیای که در عشق هست اشاره میکند و از درد و غم ناشی از عشق صحبت میکند. او میگوید که هر عاشق باید تا به حال در کعبه دل برود و در کوی معشوق نورانیت پیدا کند. همچنین، شاعر به دعاها و آرزوهایش در محراب به خاطر زیبایی ابروهای معشوق اشاره کرده و میگوید که صوفی هم برای رسیدن به معشوق، به گدایی میپردازد.